|
غربت اردیبهشت | ||
|
می تونم بگم که از خودم متنفرم... همین... خداحافظ... [ شنبه 8 بهمن ماه سال 1390 ] [ 08:54 AM ]
غم توی دلم دارم... غم روزهایی که دوباره تنها می شم، غم استادی که نه فقط کمکم نمی کنه که حتی نمی ذاره فارغ التحصیل بشم چون خر از من بهتر پیدا نکرده!، غم مالی، روحی، روانی... بچه های اینجا شدید افسرده ام کردن... مامان یه سری از آدمهای ایرانی اینجا رو دید و برای من غصه خورد... که چه طور تحمل کردم... اما ته دلم هنوز امید دارم، که شاید یه روز خوبی بالاخره پیش بیاد... برام دعا کنین... [ چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ] [ 07:26 AM ]
اتفاقی به وب سایت استادش رسیدم، دیدم هنوز لینک می ده به وب سایتش... http://people.tamu.edu/~si136364/ خدا بیامرزتش... اصلا باورم نمی شه همین چند وقت پیش زنده بود... با چه امیدی این وب سایت رو ساخت، با چه امیدی امده بود غربت، تو غربت رفت... خدایا... خدایا... [ یکشنبه 2 بهمن ماه سال 1390 ] [ 11:01 PM ]
این روزها، برای من روزهای خیلی سختی بوده، شدید در فشار دانشگاهم، تا این حد که امروز اومدم خونه که به فوق تغیر بدم و اینجا رو ترک کنم... اگر مامان بابا نبودن شاید هم مرده بودم... تنها کسایی که قلب آشفته ام، ضربانهای تندش رو آرووم می کنن... چه کنم وقتی بخوان برن؟ چه کنم؟ [ شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 ] [ 07:30 AM ]
یکی از بچه های ایرانی اینجا رو کشتن خانواده اش اینجا زندگی می کنن، پیش اونها بوده که وقتی داشته می رفته از پیش اونها دم در خونه، یکی تیر زده به سرش و این در جا مرده! اصلا باورم نمی شه... دیشب این موقع ها زنده بوده از وقتی این خبر رو شنیدم کلا تو شکم... ما چی فکر می کنیم از دنیا و ببین دنیا چی هست؟! هیچی... الان هستی ممکنه 10 ثانیه دیگه نباشی! بهتر است فکر ساخت اون دنیا باشم زودتر... خدا به همه ما رحم کنه واقعا... رحم کنه... [ سه شنبه 27 دی ماه سال 1390 ] [ 05:38 AM ]
امروز مامان و بابا دارن از شهر خواهرم برمی گردن اینجا، بعد از 22 روز. با وجود اینکه می دونستم بر می گردن دوباره، اما بازم برام سخت بود این مدت، و می دونم روزی که بخوان برن ایران، برام خیلی سخت تر خواهد بود... خدا خدا می کنم بتونن بیشتر بمونن پیشم. تنهایی رو دوست ندارم، می دونم روزی که برن ... [ شنبه 24 دی ماه سال 1390 ] [ 9:11 PM ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||